Friday, July 09, 2010

ما را به خاطر بیاور

ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
وپیش از آنکه عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه تکیده از تکیه گاه خویش
جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامشان را و سرنوشتشان را
که همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
که از تکرار یادشان شاید
پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله می میرم
|
عزت ابراهیم نژاد

Saturday, May 30, 2009

بهار می رسد، اما

بهار می رسد، اما


بهار می رسد، اما ز گل نشانش نیست
نسیم، رقص گل آویز گل فشانش نیست
دلم به گریه خونین ابر می سوزد
که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست
چمن، بهشت کلاغان و بلبلان خاموش
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست
چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی
که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست
کبوتری که در این آسمان گشاید بال
دگر امیدِ رسیدن به آشیانش نیست
ستاره نیز به تنهایی اش گمان نبرد
کسی که همنفسش هست وهمزبانش نیست
جهان به جان من آن گونه سردمهری کرد
که در بهار وخزان، کار با جهانش نیست
ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

فریدون مشیری

Monday, December 22, 2008

*برف نو! برف نو! سلام، سلام*

برف نو! برف نو! سلام، سلام


برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام
پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام
راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام
اشكواری‌ست می كشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام
خام سوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

احمد شاملو

Friday, October 03, 2008

*هنر گام زمان*

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
-
ه. ا. سایه

Wednesday, July 02, 2008

*جشن تیرگان فرخنده باد*

...
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش همپشتم
مرا تیر است آتش پر
...
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی‌سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
-
سیاوش كسرائی

Monday, November 19, 2007

*بی تفاوتی*

وقتی جهان از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را، به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان، دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی
نان است
-
قیصر امین پور

Sunday, August 05, 2007

آبی

آبی

آسمون روی خونم آبی نیست
شعله چراغ من آبی نیست
دیگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی نیست
توی جوی کوچمون آب زلال آبی نیست
ما میخوایم آبی باشیم ما میخوایم عاشق باشیم
دیگه تو دیگ سیاه خون و خشونت نجوشه
رنگ خون آبی بشه مثل تو رگ
شب آبی رنگ دریا رنگ عشق
رنگ چشم مهتاب رنگ آبی عشق
اگه تو جوی کوچه آب سیاه آبی بشه
اگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی بشه
قلمو وردار و یک عشق بکش
خون و از نقاشی بردار گلای آبی بکش
زه و از کمون بکش
زندونو تو آسمون آبی بکش
زندونو تو آسمون آزاد بکش

-
نصرت فرزانه